تبليغاتX
فلسفه های لاجوردی

فلسفه های لاجوردی

زندگی از نوع .........

یا لطیف

 

اینقدر سرگرم کنکور و درس بودم که نمی دونم چه مدت به این خونه سر نزدم.

 

انگار یه بار سنگین روی دوشم سنگینی می کرد.............

 

حالا احساس بهتری دارم............

 

منی که دوست ندارم توی ایران باشم و اینجا درس بخونم اما یه

 

انگیزه منو وادار

 

کرد که این کارو بکنم.

 

و حالا منتظر نتیجه کنکور ارشد باید تا اردیبهشت صبر کنم.

 

واقعا که  کنکور ارشد یه پروسه طولانیه ..........

 

اصلا به نظر من درس خوندن توی ایران وقت تلف کردنه

 

زندگی توی ایران وقت تلف کردنه................

 

هنوزم تو ی برنامه هام به هر قیمتی رفتن از ایران هست اما

 

شرایط و موقعیت ها باید جور بشه تا برم.

 

هنوز باورم نمیشه که دارم بهترین سالهای زندگیم رو توی

 

کشوری تلف میکنم که قلبا هیچ تعلق خاطری بهش

 

ندارم........................

 

فکر نکنید وطن برام عزیز نیست اما شرایط تو ی ایران 

 

خسته ام کرده .

 

از هیچ نظر نه آرامش فکری داری نه رفاه مالی ونه  امنیت شغلی

 

ونه خیلی چیزای دیگه...............

 

اینو واسه اونایی می گم که میگن و فکر میکنند من ایران رو

 

شکل جهنم می بینم و اون ور دنیا رو مثه بهشت............

 

اما انصافا اگه بخوایم قضاوت کنیم زندگی توی ایران با این شرایط و

 

 این اوضاع فقط تلف کردن وقت و هدر دادن پول و از همه مهم تر استعداد ها

 

و نیروهایی که در وجود مون هست که توی ایران جرات ابراز وجود و

 

نشون دادن  رو نداریم................

 

بگذریم............

 

بهار هم داره میاد

 

همیشه این موقع سال یه حس غریب و بدی دارم

 

حسه این که  یک سال دیگه از عمرم گذشت و من هنوز اونجایی

 

که میخوام نیستم

 

یک سال از جوانی بیشتر فاصله میگیرم.

 

جوانیه که ازش انچنان لذت نبردم

 

خیلی حسه بدیه این حس تلخ و آزار دهنده

 

این حس غربت .....................

 

هم چی داره نو میشه طبیعت زنده میشه اما من ..........

 

بی خیال دوباره حرفام رنگ خاکستری میگیره و میگید بعد این همه

 

وقت که اومدم بازم از این حرفا میزنم........................... 

 

به زودی میام با حرفایی زیبا تر و بهتر از جنس بهاری که با سخاوت میاد

 

و همه جا رو زیبا می کنه .................

 

همیشه سبزو بهاری باشید.

 

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 14:6  توسط سميرا  | 

درد دل های لاجوردی..............

 

یا لطیف


چند روزی میشه که واسه وب لاگ مطلب می نویسم اما بی خیال میشم


تا این  که بالاخره تصمیم گرفتم اینا رو بنویسم


این که چرا یه روز حالم خوبه ،یه روز حالم بده،یه روز دنیا برام


زیباست ،یه روز خیلی  زشته،نه اشتباه نشه نمیگم همیشه باید همه چی درست


و خوب باشه یا به قولی همیشه همه چی آروم باشه.


خیلی خواستم وتلاش کردم بی خیال باشم ،بی خیال سختی ها ،مشکلات،


نا سازگاری روز و روزگار و آدمها،بی خیال این که من و امثال من یعنی نسل


سوم یا همون نسل سوخته ایم.


اما خدایی سخته نمیشه بی خیال شد،فقط زمانی میتونی بی خیال بشی که دیگه


زندگی نکنی ،سرت رو بذاری و راحت بمیری.........................


چون وقتی باشی و بخوایی زندگی کنی باید همه این مشکلات رو ببینی،درک کنی،


حالا یا باهاشون کنار بیایی،یا مبارزه کنی و حقت رو بگیری،یا بزنی


به رگ بی خیالی و بگی هر چه باد آباد!!!


یه وقتایی که خیلی حالم بد میشه با خودم فکر می کنم میگم به فرض که


 زندگی خوبی داشتیم،تلاش کردیم و به همه چیزای خوب رسیدیم،به فرض که


 اطرافت پر آدمهایی بود که تو رو احساسات تو ،نیازهات ،رو درک کردن،


خلاصه همه چی اوکی بود................


آخرش چی ؟به کجا می خواهیم برسیم؟


شاید بهشت و جهنمی هم نبود که بخوایی بعد تحمل عذابهای جهنم آخر بری بهشت!


اون وقت این همه تلاش،این همه سختی،این همه درد و رنج و غصه یعنی چی؟

 

وقتی توی این دنیا که میگن همه جوره باید از زندگی در آن لذت ببری ،


خوش باشی ،زندگی خوبی واسه خودت و اطرافیانت فراهم کنی،


اما اینا انگار واسه بقیه هست غیر تو.........


همه دوران های زندگیم رو که نگاه می کنم می بینم از بچگی که چیزی نفهمیدم


خوشی و لذت های دوران کودکیم خلاصه شد در چند تا اسباب بازی و چند


تا بازی کودکانه با دوستای اون دوران..............


دوران نوجوانی و شور اون دوران خلاصه شد توی امر و نهی بزرگتر ها


این کار و بکن اون کار و نکن................


 دوران جوانی هم که با این که بزرگ شدی و باید مستقل باشی واسه هر کار باید


س.ج بشی!!!!


من که معنی جبر و اختیار رو همون موقع هم که توی مدرسه و درس معارف بهمون یاد


دادن درک نکردم،چون می دیدم میگن انسان موجودی مختار است،


برای انجام هر کاری اختیار دارد وتوجیه ان هم این بود که اگر انسان اختیار


نداشته باشد پس بحث پاداش و مجازات بی معنی خواهد بود!!!!!!


اما واسه من که اختیار مفهومی ندارد،


شاید از اونجا که من دخترم،توی ایران زندگی می کنم،باید مفهوم اختیار


این گونه برایم باشد.


رفتیم توی بحث تفاوتهای زندگی دختر و پسر توی ایران


یه پسر می تونه هر طور دوست داره زنگی کنه،لباس بپوشه،تا ساعت 3 صبح


بیرون باشه ،هر وقت خواست هر جا دوست داشت،با هر کس دلش خواست


بره و خوش بگذرونه،پول خرج کنه هرجور دوست داره،

 

اما یه دختر هر کدوم از اینا که گفتم اگه انجام بده هزار جور حرف و وصله


نا جور بهش می چسبونن!تازه اگه بتونه !


اینها فقط واسه دخترا اشکال داره.


حالم از زندگی تو ی ایران ،با این آدمهای خودخواه به هم می خوره


دوست دارم از این کشور برم،غربت و آدمهای غریبه و تنهایی رو به


همه این با هم بودن های دیونه کننده ترجیح میدم.


به دنیا اومدن و مرگ که دست خود ما نیست (به جز بحث خود کشی)


زندگی هم که میگن به اختیار خودمونه اما من اختیاری ندیدم.


یه جورایی حس می کنم زندگیم بیهوده تلف شده،و اون طور که باید از زندگی


نه لذت بردم ،نه لذت می برم.


کی قراره اون طوری که دوست داریم زندگی کنیم،بدون دلهره این که


کاری که انجام میدیم  خدای نکرده باب میل مردم نباشه،


خسته شدم این قدر جوری زندگی کردم که مردم دوست دارن،که دیگران می خوان


چیزی پوشیدیم که بقیه دوست دارن،جایی رفتم که بقیه تائید کردن،


حرفی زدم که بقیه خوششون بیاد،


چقدر گریه هامو پنهان کردم که بقیه اشکامو نبینن که نگن چرا؟


چقدر الکی خندیدم که دیگران ناراحت نشن،چقدر رو ی همه خواسته ها م پا


گذاشتم،از همه چیزایی که دلم خواست به خاطر اطرافیانم چشم پوشیدم،


چقدر خودم و خواسته هام رو فدای خواسته های دیگران کردم


دیگه خودم خسته شدم،الان که یه جورایی درام رویه زندگیم رو عوض می کنم


خیلی ها توقع ندارن و انگار براشون گرون تموم میشه!!!!

 

یه وقتایی به پوچی میرسم،به بیهوده بودن،کلافه میشم،کلاف سر درگم میشم


کاش میشد همه اون چیزی که توی دلم هست میگفتم


همه اون افکاری که ذهنم رو مثه یه خیابون شلوغ کرده،


و دلی که بیشتر از اون که آروم باشه طوفانیه!!


نمیخوام نا شکری کنم،نمی خوام شاکی باشم،


خدا خودش بهتر میدونه که تو ی دلم چی میگذره،


میدونم که نمی تونم شاکر نعمتهاش باشم،اما با همه اینا این حرفا روی دلم


سنگینی می کنه!


پ.ن1:اگه حرفام درسته یا غلطه،یا هر نظری دارین آماده شنیدن


هستم.

پ.ن2:ببخشید که پر حرفی کردم ،شایدم با حرفام ناراحتتون کردم.


پ.ن3:همون دوستی که پست قبلیم واسه اون بود و خیلی هم دوستش دارم


توی این مدت واقعا همراهم بوده و تنهام نذاشته ازش ممنونم.شاید این که


 تحمل  می کنم یه بخش بزرگیش به خاطر این دوست مهربونه.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 18:58  توسط سميرا  | 

...

یا لطیف

 

دریا،صحرا،آسمان مرا می خواند.جسم خاکی من می خواهم

 

از تو جداشوم به آسمان بپیوندم چون آسمان زیبا تر است

 

دوست دارم شیرجه به دریای کهکشان بزنم ستاره ها را

 

با دستهایم لمس کنم ،ماه را نوازش کنم و راه شیری را

 

گرد گیری کنم تا معلوم تر باشد.

 

دلم می خواست شفق قطبی را می دیدم ،رقص موج های نورانی ،

 

رقص آواز موزون یک نور ،رقص موزون نورهای یک سمفونی

 

سمفونی آفرینش،گوش کن،گوش کن تو هم می توانی بشنوی

 

صدای سازهای آسمانی ،صدای زیر یک جیر جیرک،

 

صدای بم یک رعد،رقص ستاره.

 

چه زیباست قدم زدن در راه شیری .....

 

می بینی آنجا ایستاده خرس کوچک.

 

آن یکی را ببین خوشه پروین،باز هم پروین گوشواره های

 

خود را جا گذاشته .....

 

من مطمئن هستم که" نظریه تارها" درست است.

 

درست تر از آنی که حتی بخواهی برا ی یک بار بهش شک کنی !

 

اگر جهان ما یک ملکول باشد چی؟اگر ما جزیی از کثرت باشیم چی؟!

 

 

پ.ن: خواستم اولین نوشته ام بعد از یه مدت طولانی از

 

این دوست عزیزم باشد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 14:42  توسط سميرا  | 

جسته ،گریخته...

یا لطیف


حرفای امروزم جسته گریخته از همه جاس!


یه وقتایی دلتنگ میشم ،دلتنگ روزای خوب زندگی،یه وقتایی


دوست دارم  دوباره بچه بشم اما وقتی خاطرات بد دوران کودکی


یادم میاد بی خیال میشم!!!!!

 

خیلی از اتفاقتی که توی زندگیم داره می افته برا م مثه معما شده،


از رفتار و کردار نزدیک ترین کسانم گرفته تا دورترین آدمای زندگیم!


 

ماه رمضون اومد و رفت اما من هیچی ازش نفهمیدم ، حتی سحر و افطار هاش


رو حس نکردم .................


تنها چیزی که می دونم اینه که یه شبایی موقع خواب چند دقیقه ای اشک ریختم،


باهات حرف زدم ،هنوزم این حس و حال رو دارم،انگار یه بغض خاموش دارم


که هر لحظه با هر تلنگری دوست داره فرو بریزه که البته گاهی هم اشکم سرازیر


میشه.


خدایا یه معجزه می خوام که این رکود و رخوت رو از بین ببره و این آرامش نسبی


تبدیل به آرامش همیشگی بشه.


که این اضطراب های گاه به گاه تموم بشه،که دریای طوفانی دلم آروم بشه........

 

یه چیزی که الان خیلی دلم می خواد یه ماشین که بتوانم با آخرین سرعت باهاش


رانندگی کنم و یه جاده طولانی که تا ابد ادامه داشته باشه،یه موسیقی که عمق درد


وغصه ها حتی شادی هام رو به جای من فریاد بزنه............


اینقدر با ماشینم برم که دیگه خسته بشم برسم به یه کوه ،یه دشت،


یه جایی که بشه دور از چشم همه آدما فریاد بزنم فریادی که همه انرژی های بد


و منفی وجودم رو خالی کنه...........


یه جایی مثه کویر که هیچ کس نه فریا دت رو بشنوه و نه اشک هاتو ببینه و نه حتی


شاهد خنده هات باشه.......................


شاید این یعنی فرار،از خودم از همه آدمای اطرافم که همیشه منو محکوم می کنن


و برای جرم های مرتکب نشده ام حکم صادر می کنند.مثه همیشه خود خواهانه


تنها به قاضی می رن و راضی بر می گردن.


آدمهایی که اشتباهات واضح و آشکار خودشون رو نادیده می گیرند و اشتباهات


دیگران رو بزرگ می کنند.


 

بیانیه حقوق بشررو می خوندم جالب بود که هیچ کدوم از این حقوق کلی


رو ندارم ،فکر کن که اگه این حقوق به جزئیات برسه چی میشه و انجایی


که به حقوق خانمها میرسه چی قراره بشه.......


و واقعا برای خودم متاسف شدم که به عنوان یک انسان هیچ حقی ندارم!


حتی حقوق اولیه یک انسان برای زندگی.............


 

پ.ن1:امروز خیلی از این شاخه به اون شاخه پریدم .


پ.ن2:شاید توی پست بعدی بیشتر از حقوق بشر خصوصا حقوق


خانمها حرف بزنم(هر چند که بی فایده اس)!!!!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 22:55  توسط سميرا  | 

همه چی آرومه.........

يا لطيف


شب شده ، قرص ماه بالای سرم توی آسمون با نور


سحر آميزش چشمامو نوازش می کنه.....


حالا ديگه نمی تونم ستاره ها رو ببينم و بشمرم !


 يه لحظه چشامو می بندم و فقط به يه چيز فکر می کنم.


به اين که  واقعا عاشقتم؟يعنی دارم اين حسو تجربه می کنم؟


خيلی وقته که همه لحظه هامو انديشيدن به تو پر کرده!


دوباره کوچه های خيال روکه بارون اشکام خيسش کرده


قدم ميزنم ............


همه لحظه های با تو بودن رو مرور می کنم


همه کلمات و حرفاتو توی ذهنم تحليل می کنم.


هم خاطره ها از روزی که با هم آشنا شديم تا الان


جلوی چشمام رژه ميرن!!!!!!!!


چی شد که به اين نقطه رسيدم؟


به اينجا که نمی تونم بی تو بودن رو حتی تصور کنم!


وقتی بهت فکر می کنم می دونم که توام به من فکر می کنی


اينو واقعا احساس می کنم............


خيلی وقتا بی اين که حرف بزنيم از نگاه هم حرفامون ردو بدل می شه.....


نمی خوام با هم بود نمون فقط برای يک دوره کوتاه باشه ...............


ميگی دوستم داری اما عاشقم نيستی!


و شايد من هنوز فرق عشق و دوست داشتن رو نمی دونم!


دکتر شريعتی ميگه:" دوست داشتن از عشق برتر"


"عشق در دريا غرق شدن و دوست داشتن در دريا شنا کردن"


و من بايد خوشحال باشم که تو دوستم داری و عاشقم نيستی!


با تو بودن بهم حس خوبی ميده.


حسی که تا به حال تجربه نکردم!


وقتی با توام"همه چی آرومه."



چشامو باز می کنم و حالا با رفتن ماه می تونم


ستاره ها رو دوباره بشمرم!


راستی ستاره تو کدومه؟!


پ.ن:از بچگی که به آسمون نگاه می کردم هميشه پر نورترين


ستاره مال من بود،اون روزا نمی دونستم ستاره داشتن


يعنی چي؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 2:1  توسط سميرا  | 

شکایت.........

یا لطیف

 

"این یه حرفایی بین من و خدا "

اما دوست دارم اینجا و توی این کلبه این حرفا رو بگم!

 

خدایا سرت خلوته یا شلوغه؟ به کار همه رسیدگی کردی؟


جواب دعای همه رو دادی،زندگی همه رو سرو سامان دادی؟


درد دلای همه رو گوش کردی،


واسه اروم شد نشون بغلشون کردی


حتی صورتشان رو بوسیدی!


همه اونایی که لبه پرتگاه بودن دستشون رو گرفتی یا


شایدم بهشون بال دادی.


همه عاشقا رو به عشقشون رسوندی؟


آرزوهای همه رو بر آورده کردی؟


گریه های شبانه هم رو شنیدی همه دردا رو در مون کردی؟


همه و همه کارتو انجام دادی؟


می دونم خیلی کار داری


آخه تو خدایی


خب حالا من اومدم


یه بنده شاکی .............


شاکی از خودم ،فقط و فقط از خود م


اومدم که اگه میشه بغلت کنم و گریه کنم


تا همه دردا و غصه هامو خالی کنم


میخوام اگه بشه سرم رو بذارم روی شونه ها ت


میشه فقط یه گوشه چشم بهم بندازی


من توقع زیادی ندارم


من فقط میخوام تو آغوشت گریه کنم همین


خواسته زیادیه؟


حرفام کفره !


ناسپاسیه!


مزخرفه!


نمی دونم هر چی هست


باید میگفتم


باید با همه این که  سرت  شلوغه میشنیدی


باید بهم نگاه میکردی


آخه تو خدایی تو از رگ گردن نزدیک تری


چرا یه باره همه خوبیا بد میشه


چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


الان چی اشکامو می بینی ؟


دیگه بقیه حرفامو نمیگم !


 

پ.ن:کاش می دونستم چرا دلم مثه دریا طوفانی شده


چرا یاد تو آرومم نمی کنه......................

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 20:26  توسط سميرا  | 

...

یا لطیف


نمی دونم تا حالا این حسو داشتی یا نه؟این که فکر کنی


داری روی لبه تیغ راه میری...


الان این حسو دارم


میدونی خیلی بده یه عمر ی یه چیزایی رو باور داشته باشی


با هاشون زندگی کرده باشی


همه لحظه ها و روزا رو


اما حالا با یه دلایلی که منطقی هم هست کم کم


به این نتیجه برسی که................


اگه به این نتیجه برسم که هر چی تا الان بهم گفتن درست نبوده


یعنی تا الان خیلی باختم!!!!!!


و اگه بهم اثبات بشه که هر چی که تا حالا بهش اعتقاد داشتم درست


بوده پس به حقیقت رسیدم اون طوری که سالها می خواستم به


آن برسم.


واسه همین یه جورایی گیجم، سر گشته، حیرون!!!!!!


خیلی سخته که همه اونچه که بهش اعتقاد داشتی یه دفعه


جلوی چشمات هیچ بشه.


خودم خواستم به حقیقت برسم


حالا هم یه جورایی وسیله اش جور شده


نمی دونم شایدم خدا داره امتحانم میکنه!


مثه همیشه و همیشه


وای از اون روزی که توی این امتحان قبول نشم.


میدونی چه بلایی سرم میاد نابود میشم


حالا فقط از خدا میخوام که کمکم کنه


که توی این راه سخت و دشوار تنهام نذاره


که اگه یه جایی دارم اشتباه می کنم خودش


راه درست رو نشونم بده.


که نذاره از لبه پرتگاه به دره نیستی سقوط کنم!!!


پ.ن:شایدم بیدار شم و ببینم اینا همش یه خواب پریشون


بوده که به جای رویاهای زیبا دیدم!!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 20:54  توسط سميرا  | 

پا نوشت...

یا لطیف


پ.ن1:این چند وقته خیلی فکر کردم به خیلی چیزا


به همه اون افکاری که چه مزاحم چه بدون مزاحمت


فکر و ذهنمو مشغول کرده...........


 پ.ن2:به همه کارایی که می خوام انجام بدم،


تا اندازه ای درباره اهدافم.


پ.ن3:یه چند تایی کتاب خوندم که خیلی کمک کرد که 


 توی زندگی روزمره ام تجدید نظر بکنم!


پ.ن5:اخیرا که با دوستم رفتیم کوه خیلی خوش گذشت


توی همین چند ساعت  خیلی چیزا یاد گرفتم،


 لحظه های خوب ونابی که ازش لذت بردیم.


اغراق نیست ولی لحظه هایی که با تو هستم برام خیلی


زیبا و دوست داشتنیه.


پ.ن6:دارم از حس منفی گرایی و پوچی به سمت حس مثبت


و مفید بودن پیش میرم.واسه رسیدن به هر آنچه که میخوام


و شایسته اونم دارم تلاش میکنم.


پ.ن7:زندگی ارزش جنگیدن و مبارزه با سختی ها رو داره.


پس دیگه کم نمیارم.(این یه قوله به خودم)


پ.ن8:زندگی حس رسیدن به همان فردایی است


که نخواهد آمد،


تو نه در دیروزی و نه در فردایی


ظرف امروز پر از بودن توست


زندگی را دریاب!


پ.ن9:آبی که بر آسود زمینش بخورد زود


دریا شود آن رود که پیوسته روان است


پ.ن10:ببخشید بعد از این همه مدت که اومدم یه سری حرفای معمولی گفتم!

به زودی با نوشته های پر بار تری میام.


پ.ن11:هر بار خواستم توی دفتر بنویسم که بعد بیام توی وب لاگ


وارد کنم نشد دیگه اومدم همینجا و هر چی به ذهنم رسید نوشتم.!!!!


شاد باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 21:2  توسط سميرا  | 

پنجره ای رو به.........

یا لطیف



پنجره ای می خوام رو به آسمون


رو به دریا،پنجره ای رو به فردا های روشن


افقی تا دور دست ها!


اتاقی بدون سقف و دنیای بدون دیوار


از عبور از کوچه های تنهایی خسته ام


کوچه هایی که یاد اور خاطرات تلخ روزهای زندگی ام است...


پس عبور می کنم ساده و بی پیرایه بدون هیچ شکایتی !!!!


هر چند دلی دارم لبریز از شکایت اما باز سکوت میکنم و


همه شکوه ها رو توی قلبم پنهون می کنم..


شاید یه روزی دیگه شاکی نباشم!!!


این جوریه دیگه باید با مشتی خاطره خاک خورده


و بایگانی شده توی قلبم زندگی کنم....


باید با همه چی بسازم و سازگار باشم.


باید برای راضی نگه داشتن دیگران از هر چه


که دوست دارم دست بکشم............


باید ببینم که اونجایی که باید باشم نیستم و باور کنم!!!


نمی خوام منفی باشم و منفی بنویسم اما نمیشه!


می خوام پرواز کنم ،.................


تو ازم دوری خیلی دور و هر روز داری دورتر میشی!


نمی دونم شاید من دارم ازت فاصله میگیرم و خودم خبر ندارم........


می بینی لبه پرتگاهم پس چرا نه دستمو میگیری نه بهم بال میدی؟!


خودت گفتی که از رگ گردن بهتون نزدیک ترم.......


پس چرا حس می کنم سالهاست که ازم دوری............


دارم دیونه میشم پس چرا یه کاری نمی کنی!


پس چرا توی این بیابون تنهایی، رهام کردی؟!


چرا اشکامو می بینی و حرفامو میشینوی ولی جوابی نمیدی.........


بهم بگو کجایی!


تو هم مثه همه اونایی که رهام کردن رهام نکن..................


من خسته ام ..................


یا کمکم کن یا از این همه تنهایی خلاصم کن.........



پ.ن:کم آووردم هم تو خوب میدونی هم من!شایدم جا زدم!

شاید دیگه اون همه صبوریم به تاراج رفته !


+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 19:4  توسط سميرا  | 

شروع دوباره.........

يا لطيف

 

حرف اول :سلام


پ.ن1:برای مدتی اين جا رو ترک کردم اما دوباره دلم


برای نوشتن ،برای اومدن به اين


خونه و برای همه دوستان گلم  تنگ شد.


پ.ن2:دوباره می نويسم برای شروعی نو با انگيزه هايی که بايد


از پس اين همه غبار پيدايشان کنم،همه روزها و شبها بايد


برای ديدن زيباييها تلاش کنم..........



 

پ.ن3:بياموزم که برای امروز زندگی کنم،دريابم که بايد بپذيرم


هر آنچه را که نمی توانم در کف اختيار بگيرم و


همه چيز را اين همه جدی نگیرم.


.جسارت و اميد را فرو نگذارم و ترديد را نگذارم که مرا دلسرد کند از


انجام آن چه در دل دارم.به ياد نگه دارم که


جهان نيازمند آفتاب لبخند های هر چه بيشتر است،


يادم باشد که سهم خود را ادا کنم.


پل هايِی بسازم به جای ديوار.


در همه کس ازانچه دارند بهترينش را ببينم و به نقش ظاهر


خويش زيبايی درونشان را به آنان بنماييم.


به خاطر نگه دارم که بي دوست و بی معشوق زندگی


هيچ نخواهد بود و سپاس آن بدارم 


که با ايشان همه چيز تواند شد.


 دريابم که وسعت زندگی فرا روی من است اما


چنان عزيز که يک لحظه اش تباه نبايد


کرد.تا رسيدن به هدف هايم و بدانم که به دست خواهند آمد


و به جانب روياهايم دست  برآرم، با توان ،به تصميم و با ايمان.

 

و سرانجام بدانم که زندگی با من سازگار است اگر من


بکوشم که با زندگی سازگار باشم.

 

"لين پاسونز"

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 20:30  توسط سميرا  |