تبليغاتX
فلسفه های لاجوردی

یا لطیف

 

این قدر از خودم دور شدم که گاه حتی اسمم را از یاد می برم.......

 

 

این روزا فقط به رفتن فکر می کنم رفتنی که شاید براش هزار

 

 

دلیل دارم وبیزار از ماندنی که همه انگیزه ها و دلایلش را گم کرده ام......!

 

 

اینجا و در این نا کجا آباد به اسم وطن احساسی به جز تنهایی ندارم.!

 

 

شاید رفتن پاک کردن صورت مسئله است؟!

 

 

اما حس می کنم که اگه بمونم این سیل خاطرات منو داغون خواهد کرد!!

 

 

خسته شدم از مبارزه با روزگاری که همیشه با من سر جنگ داشته

 

 

و دارد...........!

 

 

شاید یه جورایی کم آوردم .............................

 

 

 

پ.ن:خود ت قضاوت کن  ماندن بدون انگیزه و دلیل بهتره یا رفتن با

 

 

داشتن دلایل زیاد ؟ اصلا هر چی تو بگی!!

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سميرا در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 20:29 | لینک ثابت |

و خدایی که در این نزدیکی است......

 

این چهار سال این قدر زود گذشت که حتی گذر لحظه ها رو حس نکردم...

 

این مدت جز پر خاطره ترین روزای زندگیم بود......

 

دوستان خوبی رو توی این سالها پیدا کردم.

 

با اتفاقات تلخ و شیرینی رو به رو شدم...

 

کلی خوش گذشت ، کلی از روزای زندگی لذت بردیم...

 

والان که دیگه فقط چند روزی تا پایان این چهار سال مونده

 

بد جوری دلم گرفته و خاطرات به ذهنم هجوم آوردند ....

 

همه این روزای خوب یا حتی بد از جلوی چشام رژه می روند..........

 

کلاس درس ،استادا ،روزا وشبای امتحان..........

 

باور کن نفهمیدم چطوری این چهار سال تمام شد!!

 

حالا باید با همه اون خاطرات ،همه اون روزای خوب  یا حتی بد

 

وداع کنیم!!

 

خب اینم یه دوره کوتاه از زندگی است و باید با تموم شدن اون یه

 

جوری کنار بیائیم...........

 

پ.ن:این مدت به اندازه یه عمر تجربیات خوب  بدست آوردم که هیچ جای دیگه

 

نمیتونستم بدست بیاورم............

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سميرا در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 23:8 | لینک ثابت |

یا لطیف

همه خوشی های روزگار ،همه خوبی ها،همه لذت هاو

 

همه ارزش ها یه روز رنگ می بازند!

 

یه روز بود ونبود خیلی چیزا برات بی تفاوت می شود!

 

یه روز همه آنهایی که دوستت داشتند خیلی راحت تر

 

از آن چیزی که تو تصور کنی تو را از یاد خواهند برد!!

 

یه روزی یه جایی بود ونبودت برا ی همه یکسان میشه..........

 

یه روز همه چیزایی که برات ارزش بود بی ارزش میشه...

 

دیگه برات مهم نیست اون کسی که یه روزی دوستش داشتی

 

الان چه حسی نسبت به تو داره!!

 

حتی خیلی راحت بی خیالش میشی و بهش فکرم نمیکنی!

 

دیگه خیلی چیزا برات بی مفهوم میشه!!!!!!!!!!

 

همه آرزوهات همه آرمان ها ی که داشتی دیگه برات

 

بی اهمیت می شود.!!

آن روز روزی است که تو تازه می فهمی تا آن لحظه چقدر

 

دل خوش بودی...

 

چقدر خوش خیال بودی.

 

چقدر ساده بودی ......

 

شاید اون روز آن لحظه به ساده دلی  الان بخندی

 

یا شاید هم گریه کنی...........................

 

 

پ.ن:نمی دونم شاید هم به چنین روز و لحظه ای رسیده

 

باشی......یا شاید حتی اصلا برات مهم نباشه!!!!

نوشته شده توسط سميرا در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 17:35 | لینک ثابت |

یا لطیف

 

کاش می دونستم کجای این روزگار ایستاده ام،

 

کجای این روزای شطرنجی و این شبای خط خطی!؟

 

کجای این نا کجا آباد دلگیر....

 

لحظه هایی هست که احساس می کنم آسمان آن قدر نزدیک زمین

 

شده که داره خفه ام  می کنه........!

 

لحظه های شوم و طولانی که مثه یه قرن می گذره...

 

این روزا حتی دلخوشی های انگشت شمارم نیز نمی تواند

 

برا ی تغییر من کاری کند برای رهایی ام از تکرار

 

برای نو شدن و تولد دوباره ام.!

 

دیگه دارم از یاد می برم که یه چیزایی بود که یه روز

 

خودم رو براش آتیش می زدم........!!

 

یه چیزایی بود که برام ارزش داشت............

 

الان همه آنها برام بی مفهوم شده....

 

حتی عشق.......!!!

 

دیگه عشق هم داره برام بی معنی میشه...!

 

حالا که عشق هم داره بی مفهوم میشه پس

 

وضعیتم  خیلی بد و در به داغونه........!!!!

 

 

 

نوشته شده توسط سميرا در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 12:32 | لینک ثابت |

یا لطیف

دوباره روزهای آغازین بهار هم به پایان رسید

 

سیزده بدرهم  مردم طبق یک سنت دیرینه که فقط نامی از آن

 

می دانند از خونه هاشون زدند بیرون تا نحسی سیزده

 

 

آنها رو نگیره البته طبق تفکرات عامه...........!

 

ودوباره همون تکرار های همیشگی و هر روزه بر

 

زندگی ما حاکم میشود!

 

می خوام که نو باشم ،تازه بشم،می خوام که رها بشم

 

از این همه تکرار ...........

 

کاش می شد این سنت های تکراری رو کنار بگذاریم

 

کاش می شد و می تونستیم خیلی از سنت های بیخود رو

 

بشکنیم و به جای آنها چیزای نو جایگزین کنیم!!!

 

 

پ.ن:سنت شکنی جسارتی بزرگ می خواهد تا حالا فکر کردی که

 

این جسارت رو دار ی یا نه؟!

نوشته شده توسط سميرا در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 18:26 | لینک ثابت |

 

 

یا لطیف

 

مرور روزای یه سال دیگه از عمری که به سرعت میگذره!

 

خاطراتی  که تحمل بعضی از آنها را ندارم!

 

دوباره روزای پایانی یه سال دیگه.............

 

لحظاتی که یه حس خاصی وجودمو لبریز می کنه!

 

دیگه این روزا زمستان داره با کوله بار سرماش میره

 

سرمایی که امسال سخت تر از همیشه بود!

 

توی همین روزا هم عادت کردم به این که

 

حتی اگه هیچ گو شی برای شنیدن حرفام نیست،

 

حتی اگه بودن یا نبودنم برای هیچ کس اهمیت نداره،

 

حتی اگه روزگار مثه همیشه با من ناسازگاره!

 

 تو هستی و من به این دلخوشم که با تو تا ابدیت

 

تا بینهایت ،تا همیشه حس خوبی دارم ،حسی که

 

زیباست و دوست داشتنی !!!!

 

 

پ.ن:"تو"همان عشق آسمانی است،که تنها تکیه گاه

 

بی کسی هایم نیز هست!!!!

 

 

نوشته شده توسط سميرا در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 16:53 | لینک ثابت |

و خدایی که در این نزدیکی است...

 

 

دنیایم شده مشتی کاغذ پاره ،دفتری که فقط در آن می نویسم !

 

 

مهم نیست از کی و کجا!

 

 

من به این دنیای کاغذی دلخوشم و برام از دنیای یخ زده و سرد کسانی که

 

 

از محبت های تو خالی و مهربونی های بیخودشان وجودم لبریز اندوه می شود

 

 

ارزشمند تر است.

 

 

آن قدر سرشارم از حس تنهایی که از یاد برده ام در دنیایی زندگی می کنم که

 

 

میگن بدون دیگران نه ارزش داره نه مفهوم!!

 

 

هوای سردی که رفتار های سرد اطرافیان تحمل آن را سخت تر می کند...

 

 

و این زمستان راکد که رخوت را برایم به ارمغان می آ ورد...!

 

 

و خورشید بی رمق این روزا که توان گرم کردن دستان بی روحم را ندارد!

 

 

هرچند انتظار عبثی است،اما برای دلخوشی این دل هم که شده منتظر

 

حضور دوباره بهار خواهم ماند................

 

 

 

پ.ن1:دنیای کاغذی من بر عکس دنیای زیبا و دوست داشتنی آدمایی که

 

 

خودشان را با این دلخوشی های ساده دنیایی سرگرم کرده اند هیچ گاه مرا

 

 

فریب نداده و نخواهد داد!

 

 

 

پ.ن2:این دنیای پر زرق و برق و سر شار از ریا و دروغ و لذت های

 

 

پوشالی ارزونی همونایی که به آن دلخوشند!

 

 

نوشته شده توسط سميرا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 12:3 | لینک ثابت |

یا لطيف

 

 

"سهم من از زندگی همیشه همان آسمانی بود که آويختن پرده ای

 

 

آن را از من گرفت!"

 

 

"من همیشه به فکر گلها بودم،و به فکر ماهی ها..".اما هیچ کس

 

 

به فکر من نبود!

 

 

"زندگی برایم همان خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلش

 

 

از آن می گذرد!"

 

 

"یا آن لحظه مسدود که نگاه من در چشمان تو خود را ویران می سازد!"

 

 

"همیشه پیش از آن که فکر کنم اتفاق افتاد!"

 

 

در زندگی یاد گرفتم که "تنها صداست که می ماند"

 

 

"پرواز را به خاطر سپردم" چون هیچ پرنده ای نماند و" پرنده ای که

 

 

مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم!!"

 

 

 

من با شعرهای فروغ زندگی می کنم،و شعر هاش در زندگی من

 

 

جاری است مثل رود،مثل بارن که فرو می بارد!

 

 

سالروز ميلاد بانوی شعر و احساس فروغ فرخزاد گرامی باد.

 

روحش شاد

 

نوشته شده توسط سميرا در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 10:11 | لینک ثابت |

 

وخدایی که در این نزدیکی است

 

دیگه خسته شدم از پرسه های بی ثمر توی کوچه های بارانی خیال!

 

 

از روزهای بی فردایی که مرا با خود به نا کجا آباد می برند...

 

 

از شب هایی که گاه خیال صبح شدن ندارند...

 

 

از آدم هایی که دیر گاهیست برایم غریبه شده اند....

 

 

از انتظار های بیهوده که هیچ گاه پایان نیافت!

 

 

از هجوم افکاری که گاه مرا تا مرز جنون می برند..

 

 

از تنهایی که تحمل آن گاه برایم از نگاههای سرد بعضی ها

 

 

سخت تر است!

 

 

خسته شدم از این که به جای رها کردن اشکهایی که بغضش مرا خفه

 

 

می کند،خنده های مصنوعی بر لب آورم که دیگران حال مرا نفهمند...

 

 

کاش یک روز چشم بگشایم و ببینم که این روزای بی فردا بالاخره

 

 

به فردایی رسید که سالها منتظرش بودم.............

 

 

پ.ن:شاید روزای بی فردا هم بالاخره فردایی داشته باشند!!!!

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سميرا در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 12:1 | لینک ثابت |

یا لطیف

 

مدتهاست که یه سوالاتی توی ذهنم هست که هنوز جواب درستی برای آنها

 

 

پیدا نکردم.این که یه دختر عاقل و بالغ که سن قانونی هم داره چرا برای

 

 

خیلی از کارهایی که می خواهد انجام بدهد نمی تواند خودش تصمیم بگیرد...

 

 

مثلا برای ازدواج باید اجازه پدرش باشد،برای گرفتن گذر نامه و خروج از

 

 

کشور یا مسافرت اجازه پدر یا شوهرش!

 

 

چرا خودش نمی تونه مستقل باشه چرا باید حتما اجازه یکی از اینها با