تبليغاتX
فلسفه های لاجوردی

و خدایی که در این نزدیکی است

 

دلم گرفته، نه از روزگار که از آدمایی که با کارا و حرفاشون


حیثیت دوستی رو به بازی گرفتن ........


از کسانی که فقط به ظاهر دوست هستن در باطن از دشمن بدترن!!


آدمایی که اسم دوست رو با خود یدک میکشن اما حتی نمی دونن


و نمی فهمن یعنی چی؟


تو دنیای اونا، دوستی یعنی خراب کردن یه عده برا ی رسیدن به


اهداف خودشون.


یعنی زیر پا گذاشتن حرمت دیگران!!!


اگه این حرفا رو اینجا میگم فقط برای اینه که اینجا میتونم حرف دلم رو بگم.


حداقل اینجا دوستایی دارم که حتی با این که  منو ندیدن منو می فهمن!


کسانی نیستن که با حرفاشون اشکامو در بیارن.


نمی خواستم بعد از این همه مدت که اومدم این حرفا رو بگم .


اما حداقل شما دوستای ندیده منو درک کنید!


ببینید که خیلی راحت کسانی که فکر می کنید بهترین دوستای


دنیا هستن دلت رو می شکنن خیلی راحت تر از اونی که  فکرشو بکنی!!!


الان که این حرفا رو میگم حس بدی دارم مثه کسی که که غرورش رو شکستن


و حتی از شکسته هاش نگذشتن و اونا رو هم زیر پا له کردن!!!


دیگه هیچ چیزی نمی تونه این دل شکسته رو التیام ببخشه


دیگه هیچ حرفی نمی تونه این حس و حال رو نسبت به اون به ظاهر دوستان


عوض کنه!!!


دیگه من اون سمیرایی نیستم که بتونم یا بخوام که اون به ظاهر دوستانی


که با من مثه عروسک خیمه شب بازی فقط بازی کردن رو ببخشم!


شنیدم میگن حتی دشمنتون رو به خدا واگذار نکنید


اما همین جا میگم که همه اونایی که خدا خودش بهتر میدونه


به خودش واگذار کردم.


دیگه اشکام مجالی برای ادامه حرفام نمیگذارند چون از پس این پرده


اشک نمی تونم ببینم چی می نویسم!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:33  توسط سميرا | 

  و خدایی که در این نزدیکی است...


آغوش مهربان تو امن ترین پناهگاهی که همیشه در آن به آرامش رسیدم

و دستهای صمیمیت ،تسکین آلام روح خسته ام ،به بزرگیت سوگند که

اگر روزی این دو نعمت از بینهایت نعمتت را از من دریغ داری  چاره ای جز آواره شدن

در بیابانهای زجر آور تنهایی را ندارم... رفیق روزهای سرگردانی و شب های

خستگی ام روا مدار که این اسیر محزون در این غربت سرا اشکهایش را

نثار کوچه های بیقراری کند یکتای دوست داشتنی، سراپا غرق در گناهانی هستم

که سهواً مرتکب شده ام لیک بر این نکته واقفم که بخشش و بزرگواری تو در شمار

نمی گنجد ،می دونم که به همه آدمای خوب لطفی دیگر داری ،اما مهربانم مگه

اونایی که بد هستن،اونایی که دچار اشتباه میشن دل ندارن؟ معبودا تورا سپاس

که هیچ گاه و هیچ لحظه ای تنهایم نگذاشتی و نمیگذاری ......تو را سپاس به خاطر

همه آنچه به من ارزانی داشتی خدایا یاد تو مرا در آسمان پاک و آبی به پرواز

در می آورد.... وقتی به تو فکر می کنم برای پریدن نیاز به بال ندارم ،همین که

می دونم تو بیشتر از من نگران حال منی ، از همه دنیا برایم با ارزش تر است!


  پ.ن:خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای

که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مُردنی عطا کن که بر بیهودگی اش

سوگوار نباشم.(دکتر شریعتی)  

/*]]-->
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:3  توسط سميرا | 

/* /*]]>*/

یا لطیف

 

دوباره باران با صدای سحر انگیزش!

 

دوباره روزا و شبهای تنهایی،

 

در این روزا و شبای دلگیر در پی چه هستم ؟

 

دوباره سکوت زجر آور شبهایی که شهر در سکوت ، به خوابی عمیق


از روی بی خیالی فرو رفته است!

 

می خوام فراموش کنم که یه چیزایی رو دوست داشتم اما نگفتم


و همین نگفتن باعث شد که الان ......................

 

می خوام از یاد ببرم همه آن  چیزایی که دوست داشتم و..........

 

نمی دونم این منم که هجی کلمه زندگی رو از یاد برده ام یا این زندگی


است که فراموش کرده منم هستم و زندگی می کنم.!!!!

 

نمی دونم کجا اشتباه کردم؟

 

می خوام دیگه در گیر اتفاقاتی  نشم که فقط منوا ز هدفم دو رمی کنند!

 

می خوام عبور کنم ،ساده و بی تفاوت

 

از کنار همه اونایی که  بی تفاوت از کنارم رد شدن......!!

 

 

پ.ن1:"چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟!"

 

پ.ن2:"از چه دلتنگ شدی؟دلخوشی ها کم نیست:مثلا این خورشید،


کودک پس فردا..."

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:3  توسط سميرا | 

یا لطیف

 

وقایع و اتفاقات این دو سه ماه اخیر برایم از خیلی نظرها

 

منحصر به فرد و جالب بود روزای خوبی رو پشت سر گذاشتم

 

این مدت به چیزایی رسیدم وبا مسائلی روبه رو شدم که باعث شد

 

به این نکته بیشتر یقین پیدا کنم که ما انسان ها پیچیده تر از اونی هستیم که فکر میکردم!!!!

 

در این مدت روزایی رو داشتم که غرورم جریحه دار شد....

 

روزایی داشتم که مجبور شدم غروری رو زیر پا له کنم  که هرگز و دربرابر هیچ کس

 

جز خدا نشکسته بود...............

 

روزایی که به خاطر خیلی چیزا از خیلی چیزای دیگه گذشتم..........

 

روزایی که با اشکام مرهمی برای زخم های عمیق قلبم ساختم............

 

روزایی سرشار از حس و انرژی مثبت ...........

 

روزایی پر از حس و انرژی منفی..................

 

خلاصه که بعد از چهار سال دانشگاه که پر از تجربه های خوب بود

 

این چند ماه  اخیر هم برام سر شار از تجربیات نو بود...........

 

دوستایی پیدا کردم که هیچ جای دنیا نمی تونستم مثه اونا رو پیدا کنم.

 

روزایی که به خودم وتوانایی خودم بیشتر پی بردم.

 

خدایا تورا سپاس به خاطر همه لطفهای بیکرانت....

 

تمام نعمت های بی پایانت ..........

 

تمام بزرگی و مهر و صفا و کرامتت...........

 

خدایا دوست دارم به اندازه همه آنچه که آفریدی.........

 

خدایا شکرت به اندازه همه علمت.

 

یا حق

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 13:37  توسط سميرا | 

یا لطیف

سلامی سرشار حس دوستی به همه دوستانی که همیشه همراه

 

و همسفر من بود ه اند و هستند.و عذر خواهی از یه وقفه طولانی

 

که تقریبا دو ما ه شد که آن هم به خاطر مشغله کاری من بود.

 

به یاد همه شما بودم.اومدم تا دوباره با هم باشیم.تا دوباره به کاری که

 

عا شقشم در کنار بقیه کارهایم بپردازم.

 

واین شعر برای شروعی دوباره:

 

صبور باش

آن زمان که روزهای تو ره بدانجا نمی برند که باید

 

وقتی که حجاب ابرهای انبوه،آسمان را

 

نهان می دارد.

 

وراه که  بر آن گام  نهاده ای دشوارمی گردد و ناهموار

 

باری صبور باش

 

و چون آن که بر آن می کوشی بر نمی دهد

 

هنگامی که گرفتگی پیشانی برگشادگیٍ لب

 

فزونی می یابد

 

و آن لحظه که می پنداری همه چیز فرو می پاشد آری صبور باش.

 

نومیدی گاه اگر به دل نشیند ،چه باک

 

دست از طلب نباید داشت

 

که خورشید همواره در آسمان است

 

پیوسته در جایی می درخشد.

 

دست فراز آر،به جان بکوش

 

پرده های ابر بدر

 

و پیوسته به خاطر نگهدار:

 

هر روز به تمامی فرصتی دیگر است

 

تنها بردباری پیشه کن به اطمینان

 

که بخت هماره یار تو خواهد بود.

 

کولین مک کارتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:53  توسط سميرا | 

یا لطیف

همیشه به این معتقد بوده و هستم که هر آنچه که خدا

 

صلا ح بدونه خیر ونیک است....

 

فقط یه وقتایی که  صبرم کم میشه تحمل بعضی شرایط

 

برایم خیلی سخت میشه.....!!!

 

این روزها خیلی خوشحالم که هر آنچه خدا می خواست داره

 

برایم اتفاق امی افته،ودارم به روزهای خوش آینده فکر می کنم.

 

با نیرویی فوق بشری و به لطف خدا!

 

این روزها بیش از پیش به آینده امیدوار هستم.....

 

و همیشه و همیشه با خودم میگویم:

 

وقتی چشم امیدتان به خدا باشد؛

 

هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که راست نباشد.

 

هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که پیش نیاید.

 

هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که دیر نپاید.

 

"فلورانس اسکاول شین"

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 11:18  توسط سميرا | 

و خدایی که درا ین نزدیکی است

 

فراموش کن

 

             فراموش کردم

 

                                    فراموش نمی کنی

                 

                                                                   فراموش کردن را..........!!!

 

 

چون روزگار ،خوب یادت می دهد که از یاد ببری من و خاطرات من را .........!!!

 

 

پ.ن: فراموشی ،تسکین همه درد هایی است که درمانی ندارند............................!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:19  توسط سميرا | 

هوالمعبود

 

این یه حقیقیته انکار ناپذیره که دغدغه های آدمی هیچ وقت

 

تموم نمیشه…!

 

وقتی بچه ای دغدغه اینو داری که کی بزرگ میشی….

 

بزرگ که شدی نگرانی درس ومدرسه و بعد دانشگاه و….

 

بعد که درست تموم میشه دغدغه کار یا ادامه تحصیل….

 

بعد از اون واسه یه عده دغدغه ازدواج و زندگی مشترک…

 

واسه یه سری فکر به رفتن از این کشور و کوچ به جایی که

 

بتونن اونجا به چیزایی که میخوان برسن…….

 

خلاصه که از اول زندگی تا آخرش درگیر این دغدغه هایی و اینها

 

به نوعی روزا و شبای زندگیتو میسازن………….

 

حالا حکایت منم همینه بزرگ شدم،درس خوندم،دانشگاه رفتم،

 

لیسانس گرفتم،…………وحالا بعد از چهار سال هر جا که

 

واسه کار میرم یه جوری سنگ قلابم می کنند…دیگه دارم

 

نا امید میشم،میرسم به همون پُستی که از رفتن حرف زدم….

 

به من حق بدید که توی این کشور با این اوصاف که همگی شما بهتر

 

می دونید ،یه فارغ التحصیل بیکارو تنها چه باید بکنه؟

 

تردید ندارم که  بند (پ) توی این کشور حرف اول رو میزنه!!!!!!!!!!

 

دیگه خسته شدم…….

 

کاش یه راهی بود برای رفتن از این زندان …..

 

از اینجا که برای بدست آوردن هر چیز تلاش می کنی اما

 

تلاشهایت به باد می رود…………….

 

قصد گله وشکایت نبود  چرا که کار از این حرفها گذشته…!!!!!!!!

 

خواستم کمی با دوستان یکرنگم در این کلبه درددل کنم

 

شاید کمی از بار سنگین این تنهایی و غصه ها کم شود…….

 

 

یا حق

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:29  توسط سميرا | 

یا لطیف

 

هر چند می خوام دلتنگی هام رو به دست باد بسپارم

 

و خودم را ازاین بغض های دیرینه رها کنم...

 

ولی این بغض های فرو خورده چون سیلاب

 

فرو می ریزند و بنیان روزها وشبهای مرا ویران

 

می کنند...............!

 

هرچند تلاش می کنم که به تو برسم ولی

 

هر لحظه از تو دورتر می شوم!!!!!!

 

و در این آشفته بازار زندگی ،

 

تنها به تو می اندیشم که تنها تکیه گاه بی کسی هام،

 

تنها پناه خستگی هام و تنها مرهم زخم های دلم هستی.......

 

پ.ن: شاید این آشفته بازار روزی به بهشتی مبدل شود که

 

وعده اش را داده اند!

 

شاید!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 11:29  توسط سميرا | 

یا لطیف

 

این قدر از خودم دور شدم که گاه حتی اسمم را از یاد می برم.......

 

 

این روزا فقط به رفتن فکر می کنم رفتنی که شاید براش هزار

 

 

دلیل دارم وبیزار از ماندنی که همه انگیزه ها و دلایلش را گم کرده ام......!

 

 

اینجا و در این نا کجا آباد به اسم وطن احساسی به جز تنهایی ندارم.!

 

 

شاید رفتن پاک کردن صورت مسئله است؟!

 

 

اما حس می کنم که اگه بمونم این سیل خاطرات منو داغون خواهد کرد!!

 

 

خسته شدم از مبارزه با روزگاری که همیشه با من سر جنگ داشته

 

 

و دارد...........!

 

 

شاید یه جورایی کم آوردم .............................

 

 

 

پ.ن:خود ت قضاوت کن  ماندن بدون انگیزه و دلیل بهتره یا رفتن با

 

 

داشتن دلایل زیاد ؟ اصلا هر چی تو بگی!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 20:29  توسط سميرا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
متولد سی امین روز اولین ماه تابستان هستم.شاید ظاهرم گرمای وجودم رو نشون نده اما بر خلاف ظاهر آروم و به قول بعضی ها سردم,درون پر جوش و خروشی دارم.یکی از مهترین ترین علایق زندگیم نوشتنه .این وب لاگ هم برای گفتن حرفایی است که حس می کنم باید یه جایی گفته بشه.برای گفتن دغدغه های فکریم,چیزایی که یه جورایی باهاشون درگیرم.بعضی وقتا هم حرفای دلتنگی...

"روزی که دانش لب آب زندگی می کرد,
انسان
در تنبلی لطیف یک مرتع
با فلسفه های لاجوردی خوش بود..."
سهراب سپهری

نوشته های پیشین
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
ساحل آرامش
به چيزهای عجيبی فکر می کنم
آدمک ها
ياور هميشه مومن
مرا به خاطر بسپار
دوست دارم خيلي...
امانت عشق
ترنج
رنگين كمان
تک ستاره آسمان دل
مامان خانومي
دريا
فسقلي
پرومته
بانوي شعر
قلب يخي من
پناهگاه
شبانه هاي بي تو...
حسين رضايي
كيمياي ناب
فرشته اي از بهشت
حوض خونه ي علي كوچيكه
اقاقياي 7
عذاب های ابدی
بر باد رفته
قصر پائیزی
دشمن خویش
راز پرواز
پرستوها...کیا
زیر خط فقر
حسرت عشق
عشق خدایی
هفت آسمان
مانیفست
پرتقال کوکی
شبانه ها
شوهر جان
خلوت بی کسی
بی هویت
من دنیا نیمکت
بازی آخر
سعید گودرزی
وفادار دلشکسته
ذره بین
کوچو
فانوس سرگردان
ما
افکار من
نیازمند آموختن
معجزه
دین و فلسفه
دست نوشته های من
جنجالی ترین اخبار آی تی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM