تبليغاتX
فلسفه های لاجوردی
 

يا لطيف

 

دوباره پر ميشوم از حسي غريب مثل كسي كه بين

 

دوستان و آشنايانش غريبه شده و تنها ...

 

كسي كه تازه بدنيا آمده است و براي گذر از اين د نيا

 

و اين روزها نه راه را ميداند و نه مقصد را...

 

ومن پُرم از تكرار حرفهاي تلخي كه درونم را احاطه

 

كرده است .پرم از حس تنهايي ...

 

و شب و روزم را فكر به تو پُر مي كند اين كه چگونه

 

تو را بيابم .يا شايد تو را يافته ام و خودم را گم كرده ام

 

شايد هم در راه يافتن خودم تو را گم كرده ام.....

 

و دنيا پُر از ديوارهايي است كه چون دژي محكم مرا

 

در بر گرفته است.

 

ومن در تلاش براي يافتن راهي به فراسوي اين ديوارها

 

و چه رنج طاقت فرسايي است يافتن راه عبور ازاين ديوارها

 

و چه سخت تر كه هم بخواهي راه را بيابي و هم رفتارهاي

 

سرد و بي روح ديگران را هم تحمل كني كه اين بسي

 

سخت تر است.

و من تنهاي تنها با تمام اين احساسات تلخ و جانفرسا

 

مبارزه مي كنم با همه آنها كنار مي آيم.

 

حتي اگر تو هم مرا دوست نداشته باشي من هم چنان

 

عاشقت هستم.حتي اگر گريه هاي مرا تو هم نبيني

 

باز اشك خواهم ريخت

 

براي تمام لحظه هايي كه سخت آشفته ام و پريشان...

 

و تمام روزهايي كه گاه از شب تاريك ترند...

 

و تمام ساعاتي كه از قرن طولاني ترند...

 

يا حق

+ نوشته شده توسط سميرا در جمعه سی ام دی 1384 و ساعت 7:14 |

 

 

 

 

 

 

يا لطيف

 

وقتي مي خواهي يك چيزي بگي اما نمي توني ...

 

وقتي مي خواهي يك چيزي بنويسي اما كلمات رو گم مي كني.

 

وقتي براي شروعي دوباره بايد ا ز خيلي چيزها بگذري .

 

وقتي همه روزهاي زندگي ميگذره اما توجهي به تو نداره

 

وقتي منتظر بهترين هايي اما بد ترين ها به سراغ تو مي آيد!!

 

وقتي براي شناختن نا شناخته هايي بايد خيلي چيزها رو فدا كني.

 

وقتي كه در بين شلوغي و هيا هوي آدما و روزگار تنهايي

 

وقتي در راهي قدم بر ميداري كه نه مقصد را مي دوني

 

ونه مسافت اين راه طولاني را...

 

وقتي دليل خيلي چيزا رو نمي دوني ولي مي خواهي كه بدوني.

 

وقتي واژه عشق برا يت بي مفهوم مي شود.

 

 

اون وقته كه دچار حس گيج و مبهوت كننده اي ميشي كه واژه اي

 

براي توصيفش نداري .وتمام هر آنچه كه برايت اتفاق مي افته

 

رو مي پذيري هر چند شايد براي پذيرفتن آ ن در ذهن و دل تو جايي 

 

وجود نداره .

 

اين هم يك شعر از فروغ فرخزاد كه فردا زاد روز تولد ش است.

 

(يادش گرامی )

 

من پري كوچك غمگيني را مي شناسم

 

كه در اقيانوسي مسكن دارد

 

ودلش را در يك ني لبك چوبين

 

مي نوازد آرام آرام پري كوچك غمگيني

 

كه شب از يك بوسه مي ميرد

 

و سحر گاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد.

 

 

یا حق 

 

+ نوشته شده توسط سميرا در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت 7:4 |
 
 
 
 
 
 
 
يا لطيف

 

سهم من از روز ها ي زندگي فقط خاطرات

 

تلخ و شيريني است.كه در گوشه گوشه اين دل

 

ويرون وخراب به جا مانده است.

 

سهم من دفتري است كه هميشه سنگ صبور من

 

بوده است.

 

((سهم من آسمانيست

 

كه آويختن پرده اي آن  را از من ميگيرد.))

 

از شما دعوت ميكنم به وب لاگ خواهر من هم

 

سربزنيد.حتما خوشتون مياد.

 

www.ehsan111.persianblog.com

 

يا حق

+ نوشته شده توسط سميرا در چهارشنبه هفتم دی 1384 و ساعت 6:6 |