يا لطيف
دوباره پر ميشوم از حسي غريب مثل كسي كه بين
دوستان و آشنايانش غريبه شده و تنها ...
كسي كه تازه بدنيا آمده است و براي گذر از اين د نيا
و اين روزها نه راه را ميداند و نه مقصد را...
ومن پُرم از تكرار حرفهاي تلخي كه درونم را احاطه
كرده است .پرم از حس تنهايي ...
و شب و روزم را فكر به تو پُر مي كند اين كه چگونه
تو را بيابم .يا شايد تو را يافته ام و خودم را گم كرده ام
شايد هم در راه يافتن خودم تو را گم كرده ام.....
و دنيا پُر از ديوارهايي است كه چون دژي محكم مرا
در بر گرفته است.
ومن در تلاش براي يافتن راهي به فراسوي اين ديوارها
و چه رنج طاقت فرسايي است يافتن راه عبور ازاين ديوارها
و چه سخت تر كه هم بخواهي راه را بيابي و هم رفتارهاي
سرد و بي روح ديگران را هم تحمل كني كه اين بسي
سخت تر است.
و من تنهاي تنها با تمام اين احساسات تلخ و جانفرسا
مبارزه مي كنم با همه آنها كنار مي آيم.
حتي اگر تو هم مرا دوست نداشته باشي من هم چنان
عاشقت هستم.حتي اگر گريه هاي مرا تو هم نبيني
باز اشك خواهم ريخت
براي تمام لحظه هايي كه سخت آشفته ام و پريشان...
و تمام روزهايي كه گاه از شب تاريك ترند...
و تمام ساعاتي كه از قرن طولاني ترند...
يا حق

