تبليغاتX
فلسفه های لاجوردی
هوالمعبود

چه زود رفتی  ومرا در بهتی نا باورانه و تنهایی گذاشتی.

تو رفتی ومن با چشمانی اشکبار تور ا بدرقه کردم

و خوب می دانستم که این سفر ابدی است و بی بازگشت

ولی باور نداشتم که تو با ان همه مهربانی و صفا رفتی

رفتی و من ماندم خاطرات روزهای با تو بودن

هنوز باور ندارم که این مصیبت چون آوار بر سرم فرو ریخت

هنوز نمی فهمم چرا این قدر زود؟

حال توی این روزای درد و غم من ماندم و دردی جانکاه...

من ماندم و خیال روزهای خوبی که تو بودی

دست تقدیر و سرنوشت این بار عموی مهربان مرا از من گرفت

ومن باید در فراغ او چون شمع بسوزم

خدایا صبر و تحملم به تاراج می رود

خدایا چطوری باور کنم که ۱۳ روزه ندیدمش.

خدایا به من صبوری عطا کن که در فراغ عزیزی چون او

تاب بیاورم.

گر چه نمی تونم باور کنم.ولی خدایا مثل همیشه راضی

هستم به رضای تو.

تو به ابدیت پرواز کردی و من هر روز منتظر باز گشت توام

چه انتظار جانفرسا و بی ثمری ...........

روحت شاد.

+ نوشته شده توسط سميرا در جمعه نهم تیر 1385 و ساعت 7:17 |