تبليغاتX
فلسفه های لاجوردی

و خدایی که در این نزدیکی است...

 

درست یک سال پیش چنین روزی نوشتن وب لاگ

 

"فلسفه های لاجوردی " را آغاز کردم.وامروز اولین

 

سالروز تولدش است.

 

وحال شمع های این تولد را با شعری از آقای سعادت شایسته

 

شاعر جوان روشن می کنم.

 

گفتم نریزمو به سر شانه-بارها-          سرریز می شود هوس آبشارها

 

گیسوپریش!پشت سرت را نگاه کن      افتاده اند در پی تو جویبارها

 

تصویر قاب کرده پیراهن تو،اند         عریان اگر شوند تمام بهارها

 

من پنجه های غار نشینم که از قدیم      عکس ترا کشیده به دیوارها

 

دستان چیدن تو به هر شاخه رو کند     دیوانه می شوند تمام انارها

 

گیرم که دارم که ازتو به بیراهه میرم     من زنده ام فقط به همین گیرودارها

 

من برکه نیستم که هم آغوش من شوی    حیف است ماه در بغل شوره زارها

 

می خواستم که سر بگذارم به سینه ات    سنگی شدم به سینه سرد مزارها

 

فوت کردن شمع ها هم با خودتون !

 

پیروز باشید.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سميرا در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت 10:14 |

هوالمعبود

 

برای اومدن به این خونه وبرای به روز کردن دنبال

 

پدیده خاصی هستم.اما هنوز پیداش نکردم....

 

برای همینه که دیر به دیر می آیم .امروز اومدم بایکی از

 

شعر های قدیمی خودم واین که بگم روز 21 آبان به مناسبت

 

سالروز تولد وب لاگم به اینجا خواهم آمد .منتظرتون هستم.

 

جنون لحظه های سرد:

 

با توام جنون لحظه های سرد

 

دیدن نادیده های گنگ

 

حتی شنیدن نا سروده هایت

 

عذاب آور تر از سکوت است مرا

 

....

 

از من هیچ نمانده جز...

 

حال که هیچ چیز آنجا نیست که باید

 

من نیز آنجایم که نباید

 

روحم خیس باران جدایی

 

سکوتم آکنده از فریاد رفتن

 

و تونیز تنها یک خاطره

 

از نبودن هایت –نا گفته هایت

 

و زردترین گل ها

 

برای روز مبادا

 

در باغ آتشوار چشمانت

 

مرا انتظار می کشند.

 

.....

 

در این غروب و آخرین لحظه دیدار

 

من محکوم این حکم

 

جنون لحظه های سرد.

 

پیروز باشید.

+ نوشته شده توسط سميرا در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 6:48 |