یا لطیف
غروب که میشه بد جوری دلم میگیره ،یه حس غریب که دیونم می کنه!
این روزا حتی حساب روز و ماه و سال ازدستم در رفته!
توی یکی از همین روزا بود که غرورم با تلنگری شکست!
اما هیچ کس صدای شکستنو فرو ریختنش را نشنید،یا شاید هم شنید و
به رو ی خودش نیاورد.............
می خوام که به خاطرات فکر نکنم اما این خاطرات که همه جا با منه!
دوست ندارم که از چیزی فرار کنم پس مثه همیشه به جای فرار
با اون رو به رو میشم.
هرچند خیلی سخته،خیلی زجر آوره،هر چند داره دیونه ام می کنه!
با این همه یه حسی من مجبور میکنه که صبور باشم.
یکی هست که با یاد او می تونم این همه ناملایمت رو تحمل کنم.
یکی هست که اشک های منو با دستای خودش پاک می کنه!
وقتی که شانه هایم
در زیر بار حادثه می خواست بشکند
یک لحظه
از خیال پریشان من گذشت:
"بر شانه های تو"
"فریدون مشیری"

