تبليغاتX
فلسفه های لاجوردی

یا لطیف

 

کاش می دونستم کجای این روزگار ایستاده ام،

 

کجای این روزای شطرنجی و این شبای خط خطی!؟

 

کجای این نا کجا آباد دلگیر....

 

لحظه هایی هست که احساس می کنم آسمان آن قدر نزدیک زمین

 

شده که داره خفه ام  می کنه........!

 

لحظه های شوم و طولانی که مثه یه قرن می گذره...

 

این روزا حتی دلخوشی های انگشت شمارم نیز نمی تواند

 

برا ی تغییر من کاری کند برای رهایی ام از تکرار

 

برای نو شدن و تولد دوباره ام.!

 

دیگه دارم از یاد می برم که یه چیزایی بود که یه روز

 

خودم رو براش آتیش می زدم........!!

 

یه چیزایی بود که برام ارزش داشت............

 

الان همه آنها برام بی مفهوم شده....

 

حتی عشق.......!!!

 

دیگه عشق هم داره برام بی معنی میشه...!

 

حالا که عشق هم داره بی مفهوم میشه پس

 

وضعیتم  خیلی بد و در به داغونه........!!!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط سميرا در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 12:32 |

یا لطیف

دوباره روزهای آغازین بهار هم به پایان رسید

 

سیزده بدرهم  مردم طبق یک سنت دیرینه که فقط نامی از آن

 

می دانند از خونه هاشون زدند بیرون تا نحسی سیزده

 

 

آنها رو نگیره البته طبق تفکرات عامه...........!

 

ودوباره همون تکرار های همیشگی و هر روزه بر

 

زندگی ما حاکم میشود!

 

می خوام که نو باشم ،تازه بشم،می خوام که رها بشم

 

از این همه تکرار ...........

 

کاش می شد این سنت های تکراری رو کنار بگذاریم

 

کاش می شد و می تونستیم خیلی از سنت های بیخود رو

 

بشکنیم و به جای آنها چیزای نو جایگزین کنیم!!!

 

 

پ.ن:سنت شکنی جسارتی بزرگ می خواهد تا حالا فکر کردی که

 

این جسارت رو دار ی یا نه؟!

+ نوشته شده توسط سميرا در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 18:26 |