تبليغاتX
فلسفه های لاجوردی

  و خدایی که در این نزدیکی است...


آغوش مهربان تو امن ترین پناهگاهی که همیشه در آن به آرامش رسیدم

و دستهای صمیمیت ،تسکین آلام روح خسته ام ،به بزرگیت سوگند که

اگر روزی این دو نعمت از بینهایت نعمتت را از من دریغ داری  چاره ای جز آواره شدن

در بیابانهای زجر آور تنهایی را ندارم... رفیق روزهای سرگردانی و شب های

خستگی ام روا مدار که این اسیر محزون در این غربت سرا اشکهایش را

نثار کوچه های بیقراری کند یکتای دوست داشتنی، سراپا غرق در گناهانی هستم

که سهواً مرتکب شده ام لیک بر این نکته واقفم که بخشش و بزرگواری تو در شمار

نمی گنجد ،می دونم که به همه آدمای خوب لطفی دیگر داری ،اما مهربانم مگه

اونایی که بد هستن،اونایی که دچار اشتباه میشن دل ندارن؟ معبودا تورا سپاس

که هیچ گاه و هیچ لحظه ای تنهایم نگذاشتی و نمیگذاری ......تو را سپاس به خاطر

همه آنچه به من ارزانی داشتی خدایا یاد تو مرا در آسمان پاک و آبی به پرواز

در می آورد.... وقتی به تو فکر می کنم برای پریدن نیاز به بال ندارم ،همین که

می دونم تو بیشتر از من نگران حال منی ، از همه دنیا برایم با ارزش تر است!


  پ.ن:خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای

که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مُردنی عطا کن که بر بیهودگی اش

سوگوار نباشم.(دکتر شریعتی)  

/*]]-->
+ نوشته شده توسط سميرا در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:3 |

/* /*]]>*/

یا لطیف

 

دوباره باران با صدای سحر انگیزش!

 

دوباره روزا و شبهای تنهایی،

 

در این روزا و شبای دلگیر در پی چه هستم ؟

 

دوباره سکوت زجر آور شبهایی که شهر در سکوت ، به خوابی عمیق


از روی بی خیالی فرو رفته است!

 

می خوام فراموش کنم که یه چیزایی رو دوست داشتم اما نگفتم


و همین نگفتن باعث شد که الان ......................

 

می خوام از یاد ببرم همه آن  چیزایی که دوست داشتم و..........

 

نمی دونم این منم که هجی کلمه زندگی رو از یاد برده ام یا این زندگی


است که فراموش کرده منم هستم و زندگی می کنم.!!!!

 

نمی دونم کجا اشتباه کردم؟

 

می خوام دیگه در گیر اتفاقاتی  نشم که فقط منوا ز هدفم دو رمی کنند!

 

می خوام عبور کنم ،ساده و بی تفاوت

 

از کنار همه اونایی که  بی تفاوت از کنارم رد شدن......!!

 

 

پ.ن1:"چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟!"

 

پ.ن2:"از چه دلتنگ شدی؟دلخوشی ها کم نیست:مثلا این خورشید،


کودک پس فردا..."

 

+ نوشته شده توسط سميرا در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:3 |