وخدایی که در این نزدیکی است
دیگه خسته شدم از پرسه های بی ثمر توی کوچه های بارانی خیال!
از روزهای بی فردایی که مرا با خود به نا کجا آباد می برند...
از شب هایی که گاه خیال صبح شدن ندارند...
از آدم هایی که دیر گاهیست برایم غریبه شده اند....
از انتظار های بیهوده که هیچ گاه پایان نیافت!
از هجوم افکاری که گاه مرا تا مرز جنون می برند..
از تنهایی که تحمل آن گاه برایم از نگاههای سرد بعضی ها
سخت تر است!
خسته شدم از این که به جای رها کردن اشکهایی که بغضش مرا خفه
می کند،خنده های مصنوعی بر لب آورم که دیگران حال مرا نفهمند...
کاش یک روز چشم بگشایم و ببینم که این روزای بی فردا بالاخره
به فردایی رسید که سالها منتظرش بودم.............
پ.ن:شاید روزای بی فردا هم بالاخره فردایی داشته باشند!!!!
نوشته شده توسط سميرا در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 12:1 | لینک ثابت |
