تبليغاتX
فلسفه های لاجوردی - روزگار خستگی....

یا لطیف

 

کاش می دونستم کجای این روزگار ایستاده ام،

 

کجای این روزای شطرنجی و این شبای خط خطی!؟

 

کجای این نا کجا آباد دلگیر....

 

لحظه هایی هست که احساس می کنم آسمان آن قدر نزدیک زمین

 

شده که داره خفه ام  می کنه........!

 

لحظه های شوم و طولانی که مثه یه قرن می گذره...

 

این روزا حتی دلخوشی های انگشت شمارم نیز نمی تواند

 

برا ی تغییر من کاری کند برای رهایی ام از تکرار

 

برای نو شدن و تولد دوباره ام.!

 

دیگه دارم از یاد می برم که یه چیزایی بود که یه روز

 

خودم رو براش آتیش می زدم........!!

 

یه چیزایی بود که برام ارزش داشت............

 

الان همه آنها برام بی مفهوم شده....

 

حتی عشق.......!!!

 

دیگه عشق هم داره برام بی معنی میشه...!

 

حالا که عشق هم داره بی مفهوم میشه پس

 

وضعیتم  خیلی بد و در به داغونه........!!!!

 

 

 

نوشته شده توسط سميرا در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 12:32 | لینک ثابت |
 
offshore